۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

بهشت و دوزخ



يه روز يه مسافر خسته با اسب و سگش از مسير دشتي بدون آب و علف مي گذشت. از آغاز سفر خيلي گذشته بود و مسافر و حيووناش بسيار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، يه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختاي پرميوه پيدا بود، به چشم مي خورد. مسافر که به در باغ رسيد، ديد يه نگهبان بر سر در باغ ايستاده و يه تابلو بالاي در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"

مسافر پرسيد: اينجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اينجا بهشته. مسافر ازش خواست که براي نوشيدن آب و يه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.

وقتي مسافر خواست با حيووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حيوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چيزاي منن، تمام راهو با من بودن، اونا يه بخشي از زندگي منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.

فرسخي جلوتر مسافر با صحنه مشابهي مواجه شد. باغي و نگهباني و تابلوي بالاي دري که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست براي رفع عطش و خستگي با حيووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.

بعد نيمروزي که مسافر براي ادامه راه از باغ خارج مي شد، به نگهبان گفت: پايين تپه باغي هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعليه چرا جلوشو نميگيريد؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت مي کنه. هر كسي حاضر باشه از چيزايي که دوست داره، از چيزايي که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا ميشه و مشترياي ما کمتر ميشن.
اما اگرکسي حاضر نباشه از مهمترين چيزاي زندگيش بگذره، به اينجا مياد. 
(از كتاب شيطان و شاهزاده پريم اثر پائيلو كوئيلو)
 

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

وصيت نامه داريوش كبير (2)

ادامه از وصيت نامه داريوش
****************************
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .
عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .


وصيت نامه داريوش كبير (1)


امروز  وصيت نامه داريوش را ديدم به نظرم نكات جالبي داره  فكر كنم خواندن آن اگه براي يكبار هم كه باشه خالي از لطف نيست  ،  جالبه كه آن زمان براي داريوش چيزهايي حائز اهميت بوده و دغدغه فكري  او را تشكيل ميداده كه امروز هم همون ها دغدغه خيلي از مردم ماست  مثل وضعيت قضاوت ، شفافيت مالي دولت، عدالت ، مهرورزي، ساخت و ساز و آباداني كشور و ....
به خاطر طولاني بودن وصيت نامه اون رو در 2 پست ميزارم
********
اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.



 جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

تبعات مستاجري


ديروز وقتي به اداره رسيدم  با كمال تعجب ديدم همه جا خلوت و سوت و كوره  نه از ميني بوسهاي سرويس خبري بود و نه از اتومبيل هاي ساير همكاران   از نگهباني كه پرسيدم،  با خنده گفتند  " چقدر وجدان كاري داري!!! روز تعطيل هم ول كن اداره نيستي " گفتم مگه امروز تعطيله گفتند آره  بخاطر هوا امروز رو تعطيل كردند   به خودم گفتم دستشون درد نكنه ولي ايكاش دو سه روز پيش كه چشم چشم رو نميديد اينكار رو ميكردند نه امروز كه آلودگي تقريبا" بر طرف شده....
خوب فرصت خوبي بود تا بدنبال خونه بگردم البته نه براي خريد بلكه اجاره.
 خانمم گفت " تو كه عرضه نداري يه خونه پيدا كني  امروز خومم ميام  برات خونه گير ميارم " استقبال كردم و براه افتاديم  طبق عرف و عادت   بنگاه به بنگاه  رو گشتيم ولي ماشاا.. ازبس كه قيمتها مناسب بود ( 5تومن رهن و 600 كرايه ، 10تومن رهن 500 كرايه و .. ) مرتب عرق شرم ميريختم
ساعت 12.45 بود كه  خانمم  گفت  خسته شدم  اين آژانس رو كه سر زديم ديگه برميگرديم خونه تا يه چيزي بخوريم  و استراحت كنيم گفتم باشه  .
تو دلم گفتم خدايا خودت كمك كن تا يه مورد مناسب گيرمون بياد ، خدائيش اين دعا زود مستجاب شد   ، آقائي كه تو آژانس كار ميكرد گفت با اين وضعيت مالي شما يه كيس مناسب دارم  از دستش نديد  گفتم چي هست گفت يه خونه تميز و مرتب با 2 خواب و هال و ....  رهن 12ميليون كامل با يه چيزي كرايه واسه حلال شدنش ، از خوشحالي كم مونده بود غش كنيم خانمم گفت نكنه اشتباه ميكنه اين قيمت عاليه ، خيلي مفته  .
 خوشحال و خندان  راه افتاديم رفتيم سراغ آدرس ،  از در كه وارد شديم يه موش خوشگل به استقبالمون اومد ، شيشه پنجره شكسته بود كه با مقوا ترميمش كرده بودند.پنجره  يكي از اتاق خوابها   كنده شده بود  و كلي خرت وپرت و آت و آشغال وسط اتاق كومه شده بود و ... تقريبا" يه چيزي بود تو مايه هاي بيغوله و مخروبه بيشتر به لونه كفتر شبيه بود تا محل سكونت آدميزاد  صاحب خونه هم ميگفت تعمير نميكنم و همينجوري كرايش ميدم. 
طبق معمول دست از پا درازتر برگشتيم تو راه مرتب خانمم غر ميزد كه  خسته شدم از مستاجري  و.... آخرش هم با يه دعواي زن و شوهري رفت خونه مادرش و تهديد كرد تا خونه مناسب نگيري  برنميگردم  .

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

كاش ما هم ساكن تهران بوديم

چند سالي است كه پديده گرد و غبار هوا مردم منطقه غرب و جنوب كشور را در بر گرفته  و هر بار هم كه اين مسئله بروز ميكند رسانه هاي داخلي فقط در حد خبر هاي حاشيه اي  به آن ميپردازند ، مسئولين هم اعم از استاني و كشوري انگار نه انگار كه مسئله اي پيش آمده كه با سلامتي مردم سرو كار دارد و لابد مشغول رتق و فتق امورات مهمتري از سلامتي و .. مردم هستند كه لب از لب باز نميكنند و اصلا" به روي مباركشان نمي آورند . خوب تا اينجاي كار براي ما مردم حاشيه !!! كشور اين بي توجهي حضرات معظم نبايد جاي تعجب باشد كه به اين  بي توجهي  كاملا" عادت كرده ايم   و هر بار هم كه با اين گونه مسائل روبرو ميشويم خود را دلداري ميدهيم كه اي بابا كشور مسئل مهمتر و حادتري دارد كه لابد عزيزان  مسئول بايد به آن امور  برسند .
اما خدا آن روزي را نياورد كه پاي  يك همچنين مسئله اي  به اطراف تهران  برسد كه آن وقت تمام مسئولين اگر آب هم دستشان باشد زمين ميگذارند و تمام توان خود را بگار ميگيرند تا مشكل پيش آمده را به هر نحو ممكن حل كنند  و البته صدا و سيما هم در بوق و كرنايش آنچنان ميدمد كه در اندك مدتي مسئله به يك مسئله ملي و بلكه جهاني تبديل ميشود.
در چند روز گذشته كه ما شهروندان درجه 3 و 4 و.. كه مشغول تنفس گرد و غبار بوديم ، مملكت هم  كاملا" اوضاعي عادي داشت و عزيزان دل هم به كارهاي مهم خودشان ميرسيدند ولي از ديروز كه پاي اين هواي مطبوع به اطراف تهران رسيد   سروران گرامي دست بكار شدند و اول روز سه شنبه يعني امروز را تعطيل اعلام كردند البته فقط  براي پايتخت نشينان عزيز و بعد هم با توزيع رايگان ماسك و .. به فكر مقابله با بحران  افتادند و حتي  رئيس سازمان محيط زيست با پروازي ويژه راهي كشور عراق شد تا با رايزني  به پيشگيري از بحران پيش آمده بپردازند.
خوب ما كه حسود نيستيم ولي ايكاش اين دلسوزي و اهتمام به امور مردم  در نزد مسئولين براي همه مردم ايران باشد نه تنهامردم پايتخت ، البته ناگفته نماند به نظر ميرسد  اين اهتمام جدي مسئولين براي رفع مشكلات پايتخت  بيشتر بخاطر اين است كه خانواده و خود مسئولين  ساكن تهران هستند  يعني در حقيقت  اينها بيشتر بفكر چاره براي خانوادهشان هستند تا مردم تهران هرچند از اين امر ساير مردم پايتخت نيز منتفع ميشوند.

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

خاك عالم







"" اوا خاك عالم"" 
قبلا" ها هر وقتي خاله خان باجي ها  در نهايت تعجب و بهت فرو ميرفتند  يا خداي ناكرده  به قول امروزي ها قصد مخ زني كسي را داشتند   تمام احساسات خود را  در اين  جمله خلاصه ميكردند  و اين جمله را با چنان مهارتي (بخوانيد ناز و عشوه ) بر زبان ميراندند كه مخاطب اگر از جنس مخالف بود  كاملا" تحت تاثير قرار ميگرفت  و  چنان به وجد ميآمد كه  حاضر ميشد تن به هر خواسته سهل  يا سختي بدهد  و رضاي خاطر معشوق را بدست آورد .
در آن ايام كه  بچه بودم هميشه فكر ميكردم اين "" خاك عالم""   عجب ورد  و عجب تحفه گرانبهائي است  كه حتي بر زبان راندنش اين چنين معجزه ميكند  و از سويداي دل بارها آرزو ميكردم كه اي كاش براي يكبار هم كه شده مشتي از اين خاك عالم نصيب ما شود .
بلاخره  براي يكبار هم كه شده به آرزويمان رسيديم اين روزها و سالها   يك خط در ميان خروار خروار خاك عالم بر سرمان ميريزند  اما افسوس كه  جنس اين خاك هم مثل خيلي از  چيزها ديگر  تقلبي شده و  ديگر معجزه نميكند   تنها خاصيتش سوزش چشم  و  گرفتگي  گلو و هزار درد بي درمان است    گويا  اين تحفه اينبار نه از هندوستان كه  از كشور دوست و برادر عراق نصيب ماشده  
از ديشب تا بحال گرد و غبار غليظ تمام شهر را پوشانده  و نفس كشيدن  واقعا" مشكل شده .
   

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

شروع از ميانه راه

بلاخره شروع كردم، نميدانم چرا .
فعلا" كه مدتي است سخت دلگيرم از كي و از كجا بماند ، ولي هر چه هست فعلا" اوضاع بكام خيلي ها تلخ و به كام عده اي هم بشدت شيرين و گوارا ست ، نوش جانشان ما كه حسود نيستيم .
مقصدشان كه به ناكجا آباد است اما اميدوارم حالا كه بر اسب مراد سوارند لااقل پياده ها را زير نگيرند ، كاش ميشد پياده ها راه خودشان را بروند نه اينكه آنها را مثل اسير دست بسته بدنبال خود بكشانند اما حيف كه نميشود ، اين كشتي طوفان زده تنها به يك سو ميرود ، لاجرم ما هم بايد برويم حالا خواه چهار روز ، خواه چهار سال يا چهل سال ديگر بر ميگرديم و از اين مبدا به مقصدي روشن حركت خواهيم كرد .
تا آن زمان